محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2941
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« من زندگى او را مىخواهم » « اما او آهنگ كشتن من دارد » گويد : و چنان بود كه ابن زياد در آغاز آمدنش هانى را محترم مىداشت و ملاطفت مىكرد . هانى گفت : « اى امير مقصود چيست ؟ » گفت : « پس اى هانى ! اين كارها چيست كه در خانه هايت بر ضد امير مؤمنان و عامهء مسلمانان مىكنى ، مسلم بن عقيل را آورده اى و در خانهء خويش جا داده اى و در خانه هاى اطراف خويش سلاح و مرد براى وى فراهم آورده اى و پندارى كه اين قضيه از من نهان مىماند . » گفت : « چنين نكردهام و مسلم به نزد من نيست . » گفت : « چرا چنين كرده اى . » گفت : « نكردهام . » گفت : « چرا . » گويد : و چون اين سخن مكرر شد و هانى از اصرار و انكار خويش نگشت ، ابن زياد ، معقل ، همان خبرگير را خواست كه بيامد و پيش او بايستاد . به هانى گفت : « اين را مىشناسى ؟ » گفت : « بله » و بدانست كه خبرگير آنها بوده و اخبارشان را براى ابن زياد آورده و لختى در خويش فرو رفت . و آنگاه دل گرفت و گفت : « سخن مرا بشنو و گفتارم را راست شمار به خدا با تو دروغ نمىگويم ، به خدايى كه خدايى جز او نيست من او را به خانهام دعوت نكردم و از كار او هيچ خبر نداشتم تا وى را بر در خانهام نشسته ديديم و از من خواست كه آنجا منزل گيرد ، شرم كردم كه نپذيرمش و حرمت زده شدم و او را به خانهء خويش راه دادم و مهمان كردم و پناهش دادم و كار وى چنان بود كه خبر يافته اى ، اكنون پيمان مؤكد مىكنم تا مطمئن شوى كه بدى براى تو نمىخواهم اگر خواهى گروگانى به تو دهم كه به دست داشته باشى تا پيش تو باز